۱- دیشب برای چندمین بار فیلم زیبای «تعطیلات رُمی» اثر ویلیام وایلر را دیدم و باز هم مثل هر بار ٬ گویی برای نخستین بار است که آن را تماشا می کنم و درست مانند بار اول ٬متحیر می شوم. این فیلم ٬ عجیب با دلم بازی می کند و هر بار که آن را می بینم تا مدتها تصویر «ادری هیپبورن» و بازی حسی بی نظیرش که برای همین هم جایزه اسکار را گرفت از جلوی چشمانم دور نمی شود. خیلی دلم می خواست این فیلم دوبله فارسی هم داشت تا زوایای دیگر آن هم برایم مکشوف می شد. هر چند تکیه فیلم بر گفتار نیست و بیشتر ماجرا را تصویر جلو می برد و این از مزایای بزرگ آن است چرا که بر خلاف سوژه های مشابه که بر اختلاف طبقاتی تاکید دارند ٬ فیلمساز با تعمد خاصی ٬ کوشیده است تا با نگاهی فلسفی ٬ تماشاگر را به تفکر و تامل در چیستی زندگی واداردو چه زیبا در این هدف خود موفق بوده است .
«تعطیلات رمی» داستان شاهزاده خانمی است که از زندگی درباری و تشریفات کسالت آور و آزار دهنده آن خسته شده است . صحنه تنگی کفش و بیرون آوردن پا از آن در یک برنامه رسمی شاهانه و در ادامه تعیین دقیق ساعت برنامه ها و کارها و بازدیدهایش که از سوی زن خدمتکار به وی تلقین می شود ٬ بخوبی این موضوع را جا می اندازد. او حتی حق ندارد از پنجره کاخ سلطنتی به جشن و پایکوبی مردم نگاه کند و به همین دلیل تصمیم به فرار از کاخ و در واقع این شرایط می گیرد. او در ۲۴ ساعت حضور پنهان خود در شهر ٬ برای اولین بار ٬ مزّه شیرین زندگی را می چشد و شاید برای نخستین بار ٬ شادی و خنده خالص را تجربه می کند. او در این ۲۴ ساعت ٬ تفاوت زندگی خود را با مردم عادی تجربه می کند و معنای لذت را در می یابد.
۲- زندگی شهری و ماشینی امروز٬ متاسفانه همه ما را فرسنگها از فلسفه زندگی دور کرده است . شادیهایمان هیچ کدام ٬ خالص و واقعی نیست ٬ رنجها و سختیهایمان هم بر خلاف مردان بزرگ ٬ بندرت سازنده و تعالی بخش ٬و بیشتر کاهنده و روح خراش است .همه ما نیاز داریم که زمانی را به تنهاییهای تامل بر انگیز و تفکر اختصاص دهیم . شاید آنها که در شهرهای کوچک و محیطهایی زندگی می کنند که آنها را خیلی از خودشان دور نمی کند٬ بهترین اوقات خود را در نیمه آخر اسفند ماه و اوایل فروردین تجربه می کنند و این توفیق را دارند که به خودشان و به روحشان بپردازند. اما درست در همین بهترین دوره زمانی و چرخه فصلی ٬ ما پای بسته های زندگی شهری و ماشینی و حالا الکترونیکی ٬ شلوغترین و گرفتارترین ایام خود را می گذرانیم و این ماجرا٬مصیبت کمی نیست .
کاش کسی تعطیلات تهرانی و تعطیلات اصفهانی و تعطیلات شهر های بزرگ ایرانی را هم به تصویر می کشید تا یادمان بیاید که باید فاصله ها را کم کنیم ٬با خودمان و با خدایمان ...
۳- صبح زود امروز ٬ نماز را که خواندم زدم بیرون . باران بسیار زیبایی می بارید و مرا که سخت در نشئه فیلم دیشب بودم به بهشت زهرا «س» دعوت می کرد. باران می بارید و من با نوای تار استاد فرهنگ شریف در دستگاه اصفهان به قبرستان می رفتم . سر قبر آقاجون ٬ خانم جون ٬ عمو و ... و سر آخر با فراغت بال ٬ سر مزار «ناصر» پسر داییم رفتم . هوا روشن شده بود اما باران هم بشدت می بارید. نگاهم در نگاه ناصر دوخته شده بود و رهایش نمی کرد. یاد زندگی و یاد فلسفه زندگی افتاده بودم. بوی خوش همیشگی مزار شهید «پلارک » که دو سه تا خانه بیشتر با ناصر فاصله نداشت ٬ فضا را معطر کرده بود. بوی زندگی در تمام این قطعه پیچیده بود و من دیدم که مرده ای بیش نیستم . باران می بارید.بلندگوهای بهشت زهرا «س» به آخرهای دعای ندبه رسیده بودند:«متی ننتفع من عذب مائک فقد طال الصدی ؟ ...»آقا جان ! پس کی ما را از آب گوارای وصالت سیراب می کنی؟ می دانی که قرنها از تشنگی ما می گذرد ؟...

باران می بارید٬ باران می بارید و شهر از آدمها خالی خالی بود. باران می بارید و من تشنه بودم . یک مادر شهید ٬ سر مزار فرزندش شربت می داد .باران می بارید و من به فلسفه زندگی و حیات می اندیشیدم . بلند گو ها به آخر های دعای ندبه رسیده بودند....
بلند شدم و راه افتادم ...




